|
ثقلین
|
||
|
وبلاگ حجت الاسلام والمسلمین عبدالله عباسی آرانی |
نماى كلى از اين سوره
اين سوره رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله) را براى عوام از اهل كتاب و مشركين مسجل مى كند و حتى براى عموم بشر مى فهماند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) از جانب خدا براى عموم بشر آمده و اين عموميت مقتضاى سنت الهى كه همان سنت هدايت مى باشد و آياتى نيز بر اين سنت هدايت اشاره دارد از جمله : (انا هديناه السبيل امّا شاكر آواما كفورا)[1] و (ان من امة اِلاَ خلافيها نذير)[2] و اين سوره در عين بيان رسالت جهانى پيامبر(صلى الله عليه وآله) اشاره به دلائل و نشانه هاى روشن مى كند . و رسالتى را كه قبلاً انتظار مى كشيدند ]اهل كتاب و مشركين[ ، ولى هنگامى كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) آمد گروهى بخاطر منافع ماديشان بدان پشت كردند .
در ضمن اين حقيقت را نيز در بر دارد كه اصول دعوت انبياء مانند : ايمان ، توحيد ، نماز ، روزه ، اصولى ثابت و جاودانه است كه در همه اديان آسمانى وجود داشته است .
و در بخش ديگر اين سوره موضعگيرى هاى مختلف اهل كتاب و مشركان را در برابر اسلام مشخص مى كند كه آن ها كه ايمان آوردند بهترين مخلوقاتند و آن گروه كه كفر ورزيدند بدترين مخلوقاتند .
مدنى يا مكى بودن اين سوره
علامه فرمايد : اين سوره هم با مكى بودن و هم با مدنى بودن سازگار است . ولى با توجه به سياق آيات مدنى بودن اين سوره را مى پذيرد .[3]
البته محتواى سوره نيز بر مدنى بودن آن گواه است . زيرا مكرر از اهل كتاب بحث شده و سرو كار مسلمانان نيز بيشتر با اهل كتاب در مدينه بوده از اين گذشته سخن از نماز ، زكاة در ان به ميان آمده اگرچه در مكه تشريح شده ولى زمينه گسترش و اسميت آن در مدينه بوده است .
از جمله مرحوم طبرسى در مجمع البيان نيز قائل به مدنى بودن اين سوره شده و مكى بودن آن را با قول «قيل» بيان كرده .
در اين ميان كسانى مثل سيد قطب در عين پذيرفتن مدنى بودن اكثر آيات اين سوره و ترجيح آن . ولى قائل است كه بعيد نيست بخاطر اسلوب تعبير تقديرى اين سوره مكى باشد . چرا كه گويد : ذكر زكات و يا اهل كتاب را در سوره اى مانع از مكى بودن آن نيست چرا كه ذكر اهل كتاب در سوره اى كه قطعاً مكى است نيز آمده است . چون در مكه نيز بعضى اهل كتاب بودند . كه ايمان آورده بودند . و برخى ايمان نياوردند . و از جمله كسانى كه ايمان آوردند . نصاراى نجوان در مكه بودند كه طبق آيه (و فدو على الرسول) آنطور كه معروف است ايمان آوردند .
يا اينكه مى توان گفت : ذكر زكات و نماز در سور بصورت كلى است و اشاره به پاكى و ارتباط با خدا دارد نه اينكه زكات و نماز مخصوص باشد .
نتيجه نهايى
در عين حال با نظر علامه موافقيم در مدنى بودن اين سوره . و حتى خود سيد قطب در ترجيح مدنى بودن قائل است كه حقايق تاريخى و ايمانى سبب رجحان مدنى بودن اين سوره است . از جمله : 1 . بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى تحوّل در كافران و اهل كتاب و اين تحول صورت نمى گرفت مگر با بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله) 2 . اهل كتاب در دين خود اختلاف نكردند از روى جهالت بلكه بعد از علم و بينه آشكارى همچون بعثت و نبوت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) .[4]
فضيلت اين سوره
در حديثى از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) آمده ، اگر مردم مى دانستند چه بركاتى اين سوره دارد خانواده و اموال را رها كرده و بر فراگرفتن آن مى پرداختند . مردى از قبيله خزاعه سؤال كرد از پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه تلاوت اين سوره چه اجر و پاداشى دارد ؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود : هيچ منافقى آن را قرائت نمى كند و نه كسانى كه شك و ترديد در دلش باشد . به خدا سوگند فرشتگان مقرب از آن رو كه آسمان ها و زمين آفريده شده اين سوره را مى خوانند . و لحظه اى در تلاوت آن كوتاهى نمى كنند . هركس اين سوره را در شب بخواند خداوند فرشتگان را مأمور مى كند كه دين و دنياى او را حفظ كند و آمرزش و مرحمت براى او طلب كنند . و اگر در روز بخواند به اندازه آنچه روز را روشن مى كند و شب آن را تاريك مى كند ثواب بر او مى دهند .
باز از امام باقر(عليه السلام) نقل شده كه فرمود : «مَنْ قرئ سورة لم يكن كان بريئاً من الشرك و ادخل فى دين محمد(صلى الله عليه وآله) و بعثه الله مؤمناً و حاسبه الله حساباً يسيراً» : يعنى كسى كه اين سوره را بخواند از شرك برى مى شود و داخل در دين پيامبر اسلام مى شود . و خدا او را مؤمن مبعوث مى كند و حساب او در قيامت آسان خواهد بود .[5]
ارتباط اين سوره با سوره قبل
اين سوره چون در ترتيب فعلى كه هفتاد و پنجمين سوره مى باشد بعد از سوره قدر آمده است . خداوند در سوره قدر قرآن را بعنوان حجّت معرفى كرد . و سپس در اين سوره نيز اشاره مى كند كه كفار قبل از آمدن قرآن بعنوان حجت و معجزه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)خالى از حجت نبودند . براى همين خاطر در اين سوره فرمود : (لم يكن الذين كفرو ...) ولى براساس ترتيب نزول آن اين سوره سى و يكمين سوره مى باشد كه عبد از سوره قارعه نازل شده است .
پيرامون نام هاى اين سوره
اين سوره داراى نام هاى متعددى است كه به تناسب الفاظ و آن انتخاب شده با توجه به اين نظر كه نام هاى سور توقيفى نيست . بنابر نظر طبرسى : نام هاى آن عبارتند از : «لم يكن» به علت آمدن اين لفظ در آيه اوّل اين سوره . «بريّه» به علت آمدن اين لفظ در آيه 7 اين سوره و «قيامت» به علت بيان آن در آيه آخر اين سوره . و يا معروف به «بيّنه» كه در آيه اوّل آن آمده و «قيّمة» كه در آيه سوم آن آمده .
و درباره اختلاف آيات اين سوره : اهل بصره اين سوره را داراى نُه آيه مى دانند و ولى بقيه اين سوره را داراى هشت آيه مى دانند .[6]
(لم يكن الذين كفروا من اهل الكتاب و المشركين منفكين حتى تأتيهم البينة)
مراد الفاظ اين آيه
«الذين كفروا» به نظر علامه[7] در اين آيه مراد همه كافران مى باشند اعم از اهل كتاب و مشركين و منظور از من براى تبعيض مى باشد نه تبيين و كلمه «المشركين» عطف بر كلمه اهل الكتاب مى باشد . و مراد از «مشركين» غير اهل كتاب مى باشد چه بت پرست يا غير آن بنابراينكه من را تبعيض بگيريم . ولى به نظر برخى مثل فخر رازى[8] من را بيانى گرفته و در نتيجه مراد از مشركين اهل كتاب را نيز شامل مى شود .
مُنفكّين : كه به نظر مرحوم طبرسى انفكاك انفصال عن شدة اتصال و اكثر ما يستعمل ذالك فى النفى . يعنى : انفصالى كه از روى شدت باشد .[9]
و كلمه البينة : به نظر مرحوم طبرسى : الحجه الظاهرة التى يتميز بها الحق من الباطل و اصلها من البينونة و فصل الشيى عن غيره . فاالنبىّ حجه ، بينة و اقامة الشهادة العادله بينة و كل برهان و دلالة بينةٌ
البينة : يريد محمد(صلى الله عليه وآله) ، عن ابن عباس و مقاتل . يعنى : بينة هاى حجة ظاهرى است كه بين حق و باطل را تميز مى دهد . و در اصل از بينونه است . پس رسول حجت است ، بينة است ... و به نظر مجمع البيان : در اين جا مراد از بينة همان پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)مى باشد .[10]
و كلمه مِنْ را چنانچه علامه فرمود : اگر براى تبعيض باشد . معنا آنطور مى شود كه كفار بر دو گونه باشند برخى اهل كتاب و عده اى غير اهل كتاب از مشركين . امّا اگر مِنْ را براى تبيين بگيريم چنانچه فخر رازى بدان اشاره كرده اقتضاء خواهد كرد اهل كتاب بر دو گروه باشند عده اى مشرك و عده اى غيرمشرك . ولى بهتر آن است كه مِنْ براى تبعيض باشد .
تفسير آيه 1
سياق اين آيه قيام حجت عليه كافران بدعوت اسلامى اشاره مى كند چه از اهل كتاب و چه مشركين . و نيز عده اى از اهل كتاب كه بعد از آمدن حجتى مانند پيامبر(صلى الله عليه وآله)بخاطر اختلاف هاى خودخواهى حجت خدا را رها نموده پس با توجه به سياق اين آيه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از مصاديق حجت بينة مى بايست كه عليه مردم قيام شده .
و با توجه به مقتضاى جمله حتى «تأتيهم البينة» جدا شدن از سنت الهى آن كافران ولى كاّنه سنت الهى از آنها دست بردار نبوده تا حجت و بينه بيايد . و آن را به معناى ظاهرش حمل مى كنيم بنابراين اينطور معنا مى شود كه : خدا كسانى را كه بدعوت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)كافر شدند رها نمى كند تا آنكه دليل روشن (بينه) كه همان پيامبر اسلام است براى آنان بيايد . و بهترين دليل بر اينكه پيامبر(صلى الله عليه وآله) مصداق بينه است آيه بعدى مى باشد كه در آن تصريح نموده ، «رسول من اله ...» بدين ترتيب كسانى كه «رسولٌ» خوانده اند آن را بدل از بينه گرفته اند . و كسانى كه «رسولاً» خوانده اند آن را حال از بينه گرفته اند .
پس وجه اول : مراد از بينة همان پيامبر اسلام است با اين بيانات كه گذشت .
وجه دوم : مراد از بينة مطلق رُسُل باشد . تقدير آن باشد كه حتى تأتيهم رسل من الملائكة . در حاليكه اين خلاف ظاهر مى باشد .
وجه سوم : مراد از بينة قرآن باشد . كه تقدير آيه مى شود : (و تلك البينة وحى الرسول من الله) .
نظر فخر رازى : اين آيه از مشكل ترين آيات قرآن در نظم و تفسير آن مى باشد . و بر اين اساس وجوهى را براى معناى بينه بودن پيامبر اسلام بيان نموده : گويد :
الف : پيامبر اسلام چون ذاتش بينة به نبوتش بود آنقدر جدى بود كه از آدم دروغگو بعيد مى نمود . ب : چون پيامبر اسلام در كمال عقل و داراى مجموع اخلاق نيكو در حد كمال بود او را بينه كرده بود . ج : معجزات او آنقدر زياد و آشكار بود كانه بينه و حجت بود از طرف خدا چرا كه سراجاً منيراً بود .»[11]
منظور از ال در البينة
«ال» براى تعريف باشد . يعنى آن بينه اى كه در تورات و انجيل نام برده شده .
«ال» براى تفخيم باشد : بدين معنى آن بينه اى كه كمال بينه و دليل است . و خداوند براى پيامبرش هر دو را آورده . البته بايد توجه داشت كه اگر ال براى تعريف باشد «رسولٌ» در آيه بعد نكره خواهد بود . مانند آيه «ذوالعرش المجيد فعالٌ» كه نكره بعد از معرفه آمده براى تفخيم .[12]
موارد پيرامونى اين آيه
سؤالى در ذهن فخر رازى خلجان نموده به اينكه بنابر تقدير مصداق بينة در پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) خداوند متعلق منفكين را ذكر نكرده و اينكه مشركين انفكاك از چه چيزى مى شوند ؟
جواب داده به اينكه ، مراد انفكاك از كفرشان مى باشد يعنى تقدير آن مى شود كه : «لم يكن الذين كفروا منفكين عن كفرهم حتى تأتيهم البينة»
اشكال دوم : بين آيه اوّل و آيه دوم در ظاهر مناقضه مى باشد . به اين نحو كه : اگر كلمه حتى را براى انتهاى غايت بگيريم پس در آيه اوّل اقتضا مى كند اين كافران انفكاك از كفر دارند تا وقتى كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) بيايد . پس وقتى بينه آمد بايد دست از كفر بردارند ولى در آيه بعد اينطور نيست . چراكه در آيه بعد اشاره مى كند كه اين كفرشان زيادتر شد با آمدن پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) . پس بين اين دو آيه تناقض است .
جواب : به نظر فخر رازى به اين اشكال پاسخ هايى داده شده ولى بهترين وجه همان نظر صاحب كشاف مى باشد . وجه اوّل : اين ها كافران چه اهل كتاب و چه بت پرست قبل از بعثت مى گفتند ما از دين و آئين خود دست برنمى داريم و ترك نمى كنيم تا پيامبر موعودى كه در تورات و انجيل بدان بشارت رفته بيايد . و اين را خدا از آنان حكايت مى كند در آيه اول .
و در آيه بعد آن ها كه ادعاى اتفاق بر حق را داشتند وقتى پيامبر اسلام مبعوث شد انفاق بر حق نكردند . پس آيه اول حكايت از كافران مى كند و ادعاى آن هاست ولى آيه دوم خبر از واقع مى دهد يعنى آنچه واقع شد ، خلاف آنچه بود كه آن ها ادعا مى كردند ، مانند اينكه فقيرى فاسق را واعظى گويد فسق نكن مى گويد فسق مى كنم تا خدا مرا روزى دهد امّا بعد از آنكه خدا او را روزى داد دست از فسق خود برنمى دارد .
بنابراين اين دو آيه ادعاى اهل كتاب و مشركين را بازگو مى كند كه در آغاز بر پذيرش پيامبر(صلى الله عليه وآله) با دلائلى روشن داشتند ولى بعد از آن ايمان نياوردند .
وجه دوم : تقدير آن باشد كه «لم يكن الذين كفروا ...» خلاف ظاهر مى باشد .
وجه سوم : خدا حكم كرد بر كفار كه «انهم ما كانوا منفكين عن كفرهم الى وقت مجيئى الرسول» تا آنكه اقتضاء كند حال بعد از آن غير از حال قبل از آن باشد . چرا كه ديگر از مجموعشان بر كفر باقى نبودند ، بلكه متفرق شدند و عده اى ايمان آوردند و عده اى كافر شدند . و اين بيان در لفظ حتى كافى است .
وجه چهارم : گفته شده : كفار قبل از بعثت منفك از تردد در كفرشان بودند و بلكه جازم به اعتقاد خودشان بودند . امّا بعد از بعثت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) اين جزم زايل شد و متحير شدند .
وجه پنجم : متعلق منفكين كفر نباشد بلكه ذكر محمد(صلى الله عليه وآله) به مناقب و فضائل را متعلق آن بگيريم . يعنى : «انهم كانوا منفكين عن ذكر مناقبه ثم لماجاء هم محمد(صلى الله عليه وآله)تفرقوا فيه .» نظير آيه (و كانوا من قبل يستفتحون على الذين كفروا فلمّاً جاءهم ما عرفوا كفروا به)[13]
كه بنابر نظر فخر رازى وجه اوّل درست مى نمايد . ولى با توجه به بيان علامه در الميزان و تفسير نمونه اين وجه را بى اثر دانست چرا كه : منظور از آيه آن شد كه خداوند مشركان و اهل كتاب را به حال خود رها نمى كند تا زمانى كه اتمام حجت كند با آن ها و بينه اى بفرستد . و لذا پيامبر اسلام را براى هدايت آن ها فرستاد . پس در حقيقت اين آيه اشاره به قاعده لطف دارد كه در علم كلام مطرح مى شود به اينكه خداوند براى هر قومى دلائلى روشن را براى اتمام حجت مى فرستد و اين بيان از آيه مناسب تر مى نمايد . و منفكين هم بنابراين تفسير اسم مفعول مى آيد . بنابراين لازم نيست چيزى را در تقدير بگيريم .
سؤالى ديگر اينكه : فايده تقديم اهل كتاب در اين آيه اوّل بر مشركين در كفر براى چيست ؟ خصوصاً بنابراينكه مشركين در وصف اهل كتاب باشد .
در جواب گفته شده : از جمله فائده هاى تقديم آن بر مشركين آن است كه :
1 ـ چون سوره مدنى است كانه اهل كتاب مقصود به ذكر بوده .
2 ـ چون اهل كتاب عالم به كتاب بودند و قدرتشان بر شناخت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)از مشركين بيشتر بوده لذا كفرشان نيز قبيح تر از مشركين مى باشد .
3 ـ يا اينكه چون آن ها عالم تر بودند از ديگران و ديگران به آن ها اقتداء مى كردند پس كفر آن ها سبب كفر ديگران مى شد .
سؤال : چرا در اين آيه خداوند فرمود : «من اهل الكتاب» نفرمود «من اليهود و النصارى» ؟ جواب داده شده به اينكه براى بيان عالم بودن آن هاست كه اقتضاء زيادى قبح در كفرشان را مى كرد كه اين وصف نوعى تنبيه آن هاست كه به اين نحو عقوبت آن ها در نپذيرفتن بينه اى مانند رسول خدا(صلى الله عليه وآله) سخت تر از مشركين خواهد بود .
مسأله فقهى آيه
برخى از علماء به خاطر اين آيه كه اقتضاء دارد اهل كتاب و مشركين هر دو كافر باشند و اهل كتاب را مانند مشرك در حكم مى دانند . و قائلند : «الكفر واحدة كامله فاالمشرك يرث اليهودى و باالعكس»
ولى در مقابل كسانى قائلند : عطف مشركين را بر اهل كتاب منغايرت را مى رساند و براى همين ذمّى مشرك نيست و پيامبر اسلام فرمود : «غيرناكحى نسانهم و لا آكلى ذبائهم» بنابراين بين اهل كتاب و مشرك فرق مى باشد .[14]
البته پيرامون نجاست اهل كتاب نيز در بين علماء اختلاف مى باشد . چرا كه برخى قائل به نجاست آن ها مى باشند ولى برخى ديگر قائلند آن ها پاك مى باشند .
ضرورت بعثت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)
فساد عمومى شده بود و اصلاح آن جز با رسالت جديد و حركت جديد ميسر نبود كفر بر عقايد تمام اهل كتاب و مشركين رخنه نموده بود . قرن 6 و 7 ميلادى از جمله دوران منحط تاريخ است انسانيت قرن ها بود مرده بود انسان خالقش را فراموش كرده بود خودش توانايى نداشت . و هدفش را از ياد برده بود قدرت تمييز بين خوبى و بدى ، زشتى و زيبايى از بين رفته بود و چراغ هايى كه انبياء روشن كرده بودند مگر در بعضى قلب ها آن هم اندر خاموش شدن بود . چه رسد به خانه ها و شهرها ، دين هاى بزرگ كه بازيچه دست عده اى بازيگر شده بود و قرآن نيز از بعضى آن پرده بردارى مى كند . (و قالت اليهود عزيوين الله و قالت النصارى المسيح ابن الله ...) يا باز فرمايد : (و قالت اليهود ليست النصارى على شيى و قالت النصارى ليست اليهود على شيى) و مورادى از اين است .
پس با توجه به اين آيات و مشابه آن در روى زمين امت صالحى وجود نداشت تا براساس اخلاق و فضيلت زندگى كند و حكومتى را براساس عدل و رحمت نبود و رهبرى براساس علم و حكمت يافت نمى شد . و كافران نيز بنا نداشتند دست از اين راه كفر خود بردارند . چرا كه هر كس خود را عين حق مى دانست . مگر با آمدن نشانه آشكار الهى و لذا از اين جا اقتضاء رحمت الهى بر بشر شد . و خداوند پيامبر اسلام را براى نجات بشريت فرستاد ولى افسوس و صدافسوس كه با آمدن بينه و دليل آشكارى چون پيامبر اسلام باز نيز اين كافران دست از لجاجت برنداشته و تسليم حق نشدند .
آيه : (رسول من الله تيلو صحفاً مطهرة فيها كتب قيمة)
بيان الفاظ آيه
صحف : جمع صحيفه به معناى هر چيزى كه در آن مى نويسند . از قبيل كاغذ ، لوح هاى سنگى ، و فلزى ، و امثال آن ، و منظور از صحف در اين جا يعنى اجزائى از قرآن كه نازل شده بود البته در كلام وحى اطلاق صحف بر اجزاء كتب آسمانى از جمله قرآن مكرر آمده . از آن جمله : آيه : (فى صحف مكرمة ، مرفوعة مطهرة ...)[15]
و به نظر تفسير نمونه منظور از صحف در اين جا محتواى اوراق مى باشد چرا كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) هرگز چيزى را از روى اوراق نمى خواند .[16]
اما پيرامون صحف مطهره باز آمده : يعنى اجزاء قرآن از لوث باطل پاك است . و شيطان در آن راه ندارد . كه اين معنا نيز در قرآن بطور مكرر آمده كه خداوند قرآن را از مداخله شيطان حفظ نموده مانند آيه : «لايمسه الا المطهرون»[17]
البته وجوهى ديگر را نيز براى پاك بودن قرآن ذكر كرده اند از جمله :
1 ـ پاك بودن از باطل طبقه آيه : (لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه)
2 ـ پاك بودن از ذكر قبيح طبق آيه قرآن را احسن الذكر مى دانيم كه وجه سوم آن همان پاك بودن از دخالت شيطان مى باشد . كه از اين وجوه ، وجه اوّل و سوم را مرحوم علامه در الميزان و تفسير نمونه بيان داشته اند .
و مرحوم طبرسى در مجمع گويد : صحف مطهرة يعنى : مطهرة فى السماء لايمسها الآ الملائكة المطهرون .
فيما كتب قيمة : منظور از كتب در اين جا جمع كتابست نه جرم كتاب پس منظور مكتوب و چيزهايى است كه در كتاب نوشته شده . (به نظر علامه)
و كلمه كتاب : بر كاغذ و لوح هاى مختلف اطلاق مى شود و هم بر الفاظ نوشته شده و چه بسا بر معناى آن الفاظ نيز اطلاق شود به اين اعتبار كه آن معانى حاكى از آن الفاظ باشد . و به حكم حاكم و قضاء رانده شده نيز اطلاق مى شود . گفته مى شود : «كتب عليه كذا» يامانند آيه قرآن مى فرمايد : (كتب عليكم القصاص)
نظر علامه در معناى كتب : ظاهراً مراد از كتبى كه در اين جا آمده همين معناى آخرى باشد يعنى احكام و قضاياى الهى كه در مورد اعتقادات و اعمال صادر شده و دليل ايشان بر اين امر بخاطر آمدن كلمه قيمه بعد از كتب مى باشد . چرا كه كلمه قيام از قايم كردن به امر خير و حفظ و مراعات مصلحت آن و ضمانت و سعادت آن خبر مى دهد . همانطور كه در قرآن درباره دين از كلمه قيمة استفاده شده مى فرمايد : (ذالك الدين القيم) بنابراين صحف آسمانى نيز قيمند . چرا كه امر مجتمع انسانى را بپا مى دارند . و با دستورات و احكام الهى كه متعلق به عقايد و اعمال مى باشد مصالح بشرى را حفظ مى كنند .[18]
البته وجومى ديگر نيز ذكر شده درباره معناى كتب : از جمله :
1 ـ مراد از كتب قرآن و آياتش باشد .
2 ـ احكام و شرايع باشد . كه اين وجه دوم را فخر رازى و مراغه اى آن را تقويت مى كنند .
3 ـ به معناى مكتوبات يا احكام و مقرراتى را كه از ناحيه خدا تعيين شده چرا كه كتابت به معناى تعيين حكم نيز آمده .
4 ـ منظور كتب انبياء گذشته مى باشد ، كه نظر مجمع البيان آن را تقويت مى كند .
كه بنابرنظر ما قول اوّل كه همان نظر علامه و تفسير نمونه است مصاب مى باشد چرا كه كلمه صحف قبلاً آمده بود . بنابراين نبايستى به معناى كتب انبياء گذشته يا قرآن معنا دهد پس همان معناى حكم و قضا را مى دهد .
قيمة : به معناى صاف و مستقيم يا محكم و يا پابرجا ، ارزشمند كه همه اين معانى در ان جمع مى باشد .[19] فخر رازى براى قميه دو قول را بيان نموده :
1 ـ مستقيم كه كجى در آن نيست و تميز حق و باطل را مى دهد .
2 ـ به معناى قائمه است . يعنى : قيام مى كند مستقلاً بر حجت و دلالت[20] . كه به نظر علامه معناى دوم مصاب است .[21] و مرحوم طبرسى گويد : والقيمة يعنى : المستمرة فى جهة الصواب[22]
سؤال : يكى از اشكالات مستشرقين آن است كه چگونه تلاوت صحف مطهره بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نسبت داده مى شود در حاليكه به نظر مسلمانان پيامبر اُمّى بود ؟
جواب : اولاً : او از روى قلبش مى خواند . ثانياً : فخر رازى از امام صادق(عليه السلام)روايت مى كند . فرمود : پيامبر(صلى الله عليه وآله) انه كان يقرء من الكتاب و ان كان لايكتب ]و لعل هذا كان من معجزاته(صلى الله عليه وآله)[
آيه (و ما تفرق الذين اوتو الكتاب إلاّ من بعد ما جائتهم البينة)
مراد از اوتو الكتاب : اعم از اهل كتاب است بنابراين و ما تفرق الذين اوتو الكتاب شامل مشركين نيز مى شود . چرا كه به نظر علامه فرق است ميان اهل كتاب و اوتو الكتاب به اين نحو كه تعبير اهل كتاب در قرآن شامل يهود و نصارى مى شود ولى تعبير اوتو الكتاب اعم مى باشد از يهود و نصارى و مشركين .[23]
منظور بينه در اين آيه : همان بيانات كتب انبياء گذشته است ك هدر كُتُبشان آمده بود . يا كلام انبياء آنان در توضيح و تفسير بيان خدا . كما اينكه در اين آيه نيز بينه را به دو قسم كرده : خداوند مى فرمايد : (و لمّا جاء عيس با البينات قال قدحجئتكم بالحكمة و لا بين لكم بعض الذى تختلفون فيه ...) يعنى : چون بعثت عيسى(عليه السلام) براى روشنگرى بود به مردم گفت : من براى شما حكمت آوردم تا بيان كنم پاره اى از آن چه اختلاف داريد .
سؤال : در آيه اوّل به كفر كافران اعم از اهل كتاب و مشركين نسبت به دعوت پيامبر اسلام اشاره نمود ولى در آيه مورد بحث از ختلاف در خود اهل كتاب صحبت مى كند كه در آيات متعدد بدان اشاره دارد مانند : آيه : ]و ما اختلف الذين اوتو الكتاب الآمن بعد ما جائهم العلم بغياً ...[ جاى اين سؤال است كه چرا در اين آيه اشاره به اختلاف خود اهل كتاب نموده و اشاره اى به مشركين نكرده ؟
در جواب از اين پرسش پاسخ هايى داده شده از جمله :
1 ـ علامه قائل است كه بعيد نيست اين آيه (و ما تفرق الذين اوتو الكتاب) نيز شامل مشركين هم بشود چرا كه در آيه مورد بحث خدا مى توانست بجاى اوتو الكتاب ، اهل كتاب بفرمايد . پس تفاوتى وجود دارد كه اوَلى شامل مشركين نيز مى شود . چون كتاب خدا براى عموم بشر نازل شده .[24]
2 ـ فخر رازى در جواب قائل است چون اهل كتاب به كتب آسمانى آگاه بودند با توجه به اين مشركين نيز تابع آنان مى شدند بنابراين در اصل اهل كتاب بودند . و مشركين تابع آن ها بودند .
3 ـ يا اينكه گفته شود چون اهل كتاب در خور مذمت بيشترى بودند نسبت به مشركين بخاطر عالم بودن آن ها[25] كه به نظر مى رسد قول علامه بهتر باشد براساس مبناى فرضى كه بين اوتو الكتاب و اهل كتاب دارند .
به نقل از جبايى گفته شده اين آيه قول قدريه را كه قائلند : (ان الناس تفرقوا فى الشقاوة و السعادة فى اصلاب الآباء قبل ان تأتيهم البينه) را باطل مى كند . كه به نظر فخر رازى اين حرف ركيك و زشت مى باشد چرا كه مراد از آن علم خدا به آن مى باشد . و اراده خدا حاصل مى باشد در ازل . امّا ظاهر شدن آن براى مكلف بعد از حالات مخصوصه است .[26]
گفته شده كه اين آيه دلالت مى كند بر اينكه كفر و تفرقه فعل اهل كتاب است نه اينكه خداوند بر آن ها مقدر كرده باشد . زيرا خداوند فرمايد : (الا من بعد ما جائتهم البينة)سپس فرمود : و تو الكتاب را . يعنى خدا و ملائكه آتاهم ذالك بنابراين خير و توفيق در انسان اسناد به خدا داده مى شود و شر و تفرقه و كفر اسناد به خود انسان داده مى شود .[27] كه اين نظر با توجه به مذهب عدليه قابل بررسى است چرا كه با مختار بودن انسان تنافى دارد . و به نظر مرحوم طبرسى اين آيه به بطلان مذهب جبر دلالت دارد .
سابقه تفرقه در اهل كتاب
اوّلين تفرقه اهل كتاب در زمان موسى بود كه حدود 5 طائفه شدند . و هر طائفه نشانه و روش خاص خود را داشت بعد از آن تفرقه يهود و نصارى بود كه با اينكه حضرت مسيح پيامبر بنى اسرائيل بود . و در اوائل قرن هفتم بغض و كينه يهود نسبت به نصارى و بالعكس شديدتر شد و هركدام مدتى بر ديگرى پيروز و همديگر را مى كشتند . كه همه اين اختلافات بعد از آمدن بينه و علم و بيان بود و اختلاف آن ها بخاطر هوا و هوس يا انحراف بود .[28] البته اين بحث درجاتى مطرح است كه مراد از اوتو الكتاب در آيه اهل كتاب باشد . ولى با توجه به نظر علامه[29] در اينكه مراد از اوتو الكتاب اعم از اهل كتاب و مشركين باشد پيرامون اختلافى كه دامنگير مردم اعم از مشرك و اهل كتاب شد طوائفى را ذكر مى كنند :
1 ـ طائفه اوّل بكلى فراموش كردند كه كتابى از جانب خدا آمده .
2 ـ برخى ديگر بكلى فراموش نكردند ولى هوا و هوس آنان در دين رخنه كرد و به دينى تحريف شده مؤمن شدند .
3 ـ طائفه ديگر بدون كم و كاست دين خدا را حفظ كردند . و از جمله مؤيدات علامه بر اين تقسيم طوائف دو آيه : (كان الناس اُمة و احدة فبعث الله النبين)[30] و آيه : (تلك الرسل فضلنا على بعض ...)[31]
آيه : (و ما امروا الاّ ليعبدو الله مخلصين له الدين حنقاء ...)
پيرامون رجوع ضمير در امروا اقوالى بيان شده از جمله :
1 ـ قول علامه بر اينكه ضمير در امروا به الذين كفروا من اهل الكتاب و المشركين برمى گردد . يعنى رسالت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)اين كفار از اهل كتاب و مشركين را امر نمى كند مگر به اخلاص در دين .
2 ـ ضمير در امروا به تورات و انجيل برگردد . يعنى و ما امروا فى التوراة و الانجيل الا باالدين الحنيف . كه منظور همان اديان سابقه باشد .
3 ـ اينكه ضمير در امروا به اهل كتاب برگردد به زبان پيامبر(صلى الله عليه وآله) مگر به اين اشياء . يعنى امر نشدند مگر به دين جديد . كه به نظر فخر رازى اين وجه آخرى به سه دليل اولويت دارد .
الف : وجه اوّل اولويت آن اينكه افاده شرع جديد مى كند . و حمل كردن كلام خدا بر آن چه بيشترين فائده را داراست .
ب : وجه دوم آن اينكه چون ذكر پيامبر اسلام گذشت و از انبياء گذشته نامى برده نشده .
ج : وجه سوم آنكه خداوند اين آيه را ختم به ذالك الدين القيم مى كند . پس لازم است شرع در حق ما نيز باشد . خواه قبلاً شرع شده يا جديداً . كه اين در واقع بيان شريعت پيامبر اسلام است .[32]
اما وجوهى كه پيرامون آيه (ما امروا الآ ليعبدوا ...) . در تفسير نمونه آمده :
1 ـ برخى قائلند منظور آن است كه اهل كتاب در آئين خود مسأله توحيد و نماز و زكات وجود داشته چرا كه اين ها مسائلى ثاپتند . در همه اديان ولى آن ها بدين دستورات نيز وفادار نماندند .
2 ـ جمعى قائلند در آئين اسلام دستورى جز توحيد خالص ، نماز و زكات و مانند آن نيامده و اين ها از امور شناخته شده اند حال چرا آن ها از قبول چنين مسائل شناخته شده اى سر باز مى زدند . و در پذيرش آن اختلاف مى كردند . كه به نظر تفسير نمونه وجه دوم بهتر است . به اين علت كه :
يكى آنكه چون اين آيه بدنبال آيه قبل است كه سخن از اختلاف آن ها در پذيرش آئين جديد بود و مناسب نيز همين وجه است . ولى طبق معناى اوّل تنها درباره اهل كتاب صادق است و مشركان را شامل نخواهد شد . برخلاف وجه دوم .
پيرامون لام در «ليعبدوا» : لام در آن به معناى غرض مى باشد . ولى به نظر فخر رازى كه از مبانى اشاعره دفاع مى كند گويد : حمل برظاهرش نمى شود زيرا هر كه فعلى را براى غرضى انجام دهد او ناقص است بذاته . و با آن غرض كامل مى شود در حاليكه اينوع غرض در حق خداوند متعال محال است . چون كه اگر اين غرض قديم باشد . لازم مى آيد قدم الفعل و اگر محدث باشد احتياج به غرض ديگر دارد كه الزم مى آيد تسلسل و آن نيز محال است . و اگر عاجز شود از تحصيل غرض مگر بواسطه كه باز او عاجز است . و اگر قادر باشد توسط واسطه باز بيهوده است پس نمى توان آن را حمل بر ظاهر كرد و ناچار به تأويل آن هستيم . و براى همين «فرّاء» گفته عرب بسيار لام را در موضع (اَمْر و اراده) به كار مى برد .
در مقابل موضع فخر رازى (اشاعره) افرادى از معتزله آيه را حمل بر ظاهر نموده و قائلند واجب است تعليل افعال خدا و احكام را به اغراض كه اين قول قوى است . چون بنابر آن تقدير مى شود : «و ما امروا شيئ الآ ليعبدوالله مخلصين له الدين فى ذالك الشيى .» كه اين دلالت بر اقتضاء نيت در همه مأموربه دارد .[33]
سؤالى ديگر اينكه : نظر در معرفت خدا نيز مأموربه است در حالى كه محال است اعتبار نيت در آن چرا كه نيت معتبر نيست مگر بعد از معرفت و آن چه قبل از معرفت ممكن نيست نيت كند انسان بر آن ؟
جواب : گفته شده عموم آيه تخصيص خورده به دليل عقلى كه ذكر شد . پس بقيه بر حجيت خود باقيست .[34]
سؤال ديگر : اينكه چرا أمروا مجهول آمده مثل «كُتِب عليكم الصيام»
در جواب دو وجه آمده :
1 ـ كانه خداوند مى فرمايد : عباوت يكنوع مشقت دارد و من اراده اصلى در مشقت را نكردم بلكه اراده من بر عبادت توست . كه بنابر حسن و قبح عقلى كانه خداوند مى فرمايد : من تنها امرت نمى كنم بلكه عقل تو نيز تو را امر مى كند .
خلاصه اينكه : لام در آيه براى غرض است و منظور در اين جا هدف و نتيجه اى است كه به بندگان خدا برمى گردد نه بر خدا . آن چنان كه برخى از مفسران پنداشته اند . و براى آن لام غرض را منكر شده اند . چرا كه اصولاً تمام افعال خدا معلل به اغراض است . اما اغراض كه بر بندگان برمى گردد . البته برخى لام را در اين جا به معناى (اَنْ) دانسته اند . مانند : يريدالله ليين لكم ... .
نكته اى پيرامون عبادت
عبادت تذلل و خضوعى است نه طاعت . چون عده اى عبادت ملائكه ، مسيح ، بت را مى كردند كه طاعت محسوب نمى شود . ولى در شرع عبادت اسم شده براى هر طاعتى براى خدا . كه لازمه آن خضوع است . كه در آن صورت عبارت مخصوص خداست چرا كه فعل عبادت داراى دو چيز است . يكى آنكه در نهايت تعظيم انجام شود و دوم آنكه مأموربه مولا باشد .
پيرامون آيه
معناى اخلاص : ان يأتى باالفعل خالصاً لداعية واحدة و لايكون لغيرها من الدواعى تأثير فى الدعاء الى ذالك الفعل . يعنى : فعلى را انجام دهد براى انگيزه واحدى كه انگيزه ديگرى غير از خدا در آن نباشد .
از نظر او ادبياتى مخلصين حال مى باشد . كه اشاره دارد به آنكه از ابتداء تا انتهاء فعل انسان بايد اخلاص را دارا باشد . گويا خداوند مى گويد بنده من بيشتر در اخلاص طاعت بگوش تا در زيادى آن چرا كه همه مقدورات را به تو ندادم تا بتوانى همه آن را بياورى پس حال كه بعضى آن را به تو دادم تو نيز بعض آن را بياور . و گويا خدا به عقل مى گويد وى عقل تو حكيم هستى و من هم حكيم هستم پس تا من حرفى را اراده كنم تو نيز اراده مى كنى و باالعكس .
اما پيرامون معناى دين در اين جا در وجه ذكر شده :
1 ـ برخى از مفسران قائلند مراد از دين همان عبادت است و جمله اِلاّ ليعبدو اله كه قبل از آن ذكر شده سخن ما را تأئيد مى كند .
2 ـ برخى ديگر قائلند منظور مجموعه دين و شريعت مى باشد . چرا كه آن ها مأمور شده بودند خدا را پرستش كنند و آئين خود را در تمام جهات خالص گردانند .
3 ـ ابن عباس گويد : حجاجاً ، چرا كه بعد از ذكر عبادت فرمود حنفاء . و تقديم نزد حج را بر نماز .
4 ـ ابوقلابة گويد : حنيف به كسى گويند كه به جميع رسل ايمان دارد . و هيچ كدام را استثناء نمى كند ، پس آنكه مؤمن به افضل انبياء نباشد چگونه حنيف است .
5 ـ حنفاء يعنى جامعين لكل الدين . چون حنفيت كل دين است بخاطر حديث مشهور از پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود : يرسلنى بالحنفية السهلة السمحة .
6 ـ قتاده گويد : نفى الحثان و تحريم نكاح محارم .
7 ـ ابومسلم گويد : كسى كه از همه اديان عدول كند و دين اسلام را بپذيرد .
8 ـ ربيع بن انس گويد با كسى كه با نماز روبه قبله خواند .
خلاصه آنكه : حنفاء جمع حنيف از ماده «حنف» بر وزن كَتِفَ است . و راغب در مفردات گويد : به معناى تمايل يافتن از گمراهى به سوى راه مستقيم است . و عرب تمام كسانى كه حج مى كردند و ختنه مى كردند به آنان حنيف مى گفتند . كه همان آئين ابراهيم(عليه السلام)را داشتند . و حنف به كسى مى گويند كه مقدارى پايش كج باشد . بنابراين ، از كتب لغت به دست مى آيد كه : احنف به معناى انحراف . منتها در قرآن و اخبار اسلامى به معناى انحراف از شرك معنا شده و شايد انتخاب اين تعبير در اصل بدان جهت بوده كه جامعه هاى بت پرست هر كس كه آئين آن ها را رها مى كرد و به سوى توحيد مى رفت او را حنيف (منحرف) مى ناميدند . و تدريجاً براى پيوند به توحيد اين تعبير رايج شد . كه در حقيقت مفهومش يعنى انحراف از ضلالت به هدايت و لازمه آن توحيد خالص و اعتدال و اجتناب از هرگونه افراط و تفريط است . البته نبايد فراموش كرد كه اين معانى ثانويه آن است .[35] كه بدان علامه نيز اشاره نموده ، يعنى : تمايل و انحراف از دو حالت افراط و تفريط[36] و نظر طبرسى همان نظر هفتم است كه حنفاء ; يعنى عدول از جميع اديان به سوى اسلام .[37]
آيه : و يقيمو الصلاة و يؤتو الزكاة
كه به نظر علامه اين مقدار از آيه از باب ذكر خاص بعد از عام مى باشد . يا ذكر جزء بعد از كل . و در مواردى صورت مى گيرد كه گوينده به آن فرد خاص بيشتر عنايت دارد و در اين جا نيز خداوند بعد از ذكر كلى عبادت نماز و زكات را ذكر مى كند چرا كه اين دو عبادت از اركان دين مبين اسلام مى باشد .
پيرامون آيه ذالك دين القيمة
به نظر علامه منظور از دين القيمه را مفسران به دو گونه معنا كرده اند :
1 ـ مراد به كتب قيمة كه قبلاً بيان شد اگر همه كتاب هاى آسمان تا زمان آدم(عليه السلام) را در بر گيرد معناى آن مى شود كه اين دعوت پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه بشر مأموربه پذيرش آن شده در همه كتاب هاى آسمانى مكلف بدان بوده اند . پس دين نوظهورى نيست .
2 ـ مراد به كتب قيمة اگر معارفى است كه پيامبر اسلام از صحف مطهره براى آنان خوانده معناى آيه اين مى شود كه : مردم در دعوت اسلام مأمور نشده اند مگر با حكامى قيم پس با توجه به اين وجه بايد به اين دعوت ايمان بياورند به دين اسلام نه دين ديگر كه به نظر علامه اين آيه به عمومى و بشرى بودن دين اسلام براى همه دارد . و آيه اوّل نيز اشاره به هدايت عمومى دارد .
البته فخر رازى نيز در وجه را ذكر مى كند :
1 ـ از مبرّد دوزجّاج كه گويند : ]ذالك الدين القيم[ تقدير آن است كه ذالك دين الله القيم . و قيم صفت است براى موصوف محذوف (الله)
2 ـ از فرآء كه گويد : اين دين القيم از نوع اضافه صفت به موصوف است . مثل ; هذا الهو الحق اليقين .
پس در نتيجه اين امور يعنى توحيد خالص و زكات و نماز . از اصول پابرجاى همه اديان بوده بلكه مى توان گفت : اين ها در متن فطرت بوده زيرا از يكسو سرنوشت انسان بر مسند توحيد است . و از سوى ديگر فطرتش او را دعوت به شكر منعم و معرفت و شناخت او مى كند و از سوى ديگر روح اجتماعى و مدنيت انسان او را به سوى كمك به محرومان فرامى خواند . بنابراين ريشه اين دستورات به طور كلى در اعماق همه فطرت ها جاى دارد . لذا در متن تعليمات همه انبياء قرار گرفته است .
پس به نظر تفسير نمونه ، دين القيم . به صورت اضافه است نه موصوف و مفهومش آن است كه دينى كه در كتب قيمه قبلى آمده يا دينى كه در آن احكام مستقيم و پرارزش اسلام منعكس شده . و مؤنث بودن قيمة هم بخاطر وصف كُتُب است .
آيه : (ان الذين كفروا من اهل الكتاب و المشركين فى نار جهنم خالدين فيما اولئك هم شر البرية)
لفظ بريه : به معناى خلق مى باشد . و علت آوردن لفظ كفروا را با فعل و آوردن لفظ مشركين را با اسم فاعل بدان جهت است كه اهل كتاب از اوّل كافر نبودند چرا كه تصديق تورات و انجيل را مى كردند . و مقربه بعثت پيامبر اسلام بودند . سپس كافر شدند . بخلاف مشركين كه به عبادت بت و انكار قيامت از اوّل زندگى بودند .
به نظر علامه : اين شريت كه در اين آيه آمده منحصر به كفار است چرا كه از ضمير «دهم» فهميده مى شود .
پيرامون تفسير اين آيه بايد گفت : در آيات قبل آمده بود كه كفار از اهل كتاب و مشركين انتظار دليل روشنى را از سوى خدا مى كشيدند . ولى بعد از آمدن بينه متفرق شدند . و در آيات مورد بحث بر دو گروه كافران و مؤمنان در برابر دعوت الهى و سرانجام كار آنان اشاره دارد . در ابتدا مى فرمايد كسانى از اهل كتاب و مشركين كه به اين آئين جديد ايمان نياوردند در آتش دوزخند و آن ها بدترين خلق هستند . و تعبير به اولئك هم شر البرية بسيار تكان دهنده است نشان مى دهد در ميان تمام جنبندگان و غير آن ها موجودى مطرودتر از كسانى كه بعد از وضوح حق و اتمام حجت راه مستقيم را رها كرده و به ضلالت گام مى نهند يافت نمى شود . و اين شبيه سخن ديگر خداوند است كه فرمايد : (ان شرالدواب عندالله الصم البكم ...) ولى آيه موردبحث مطالبى فراتر از قبلى ها را آورده چرا كه آن ها را بدترين خلق معرفى مى كند و اين در بيان توصيف دليلى براى خلود در آتش براى آن هاست و چرا بدترين نباشد در حالى كه درهاى سعادت به روى آنان گشوده شده ولى از آن روى برتافتند . و با خودخواهى آگاهانه به مخالفت پرداختند .
و در مورد مؤمنان سخن از انجام عمل صالح به ميان آمده كه در حقيقت ميوه درخت ايمان است . سپس ادعاى ايمان نه تنها كافى نيست بلكه اعمال انسان گواه بايد بر ايمان او باشد . ولى كفر به تنهايى هرچند توأم با عمل ناصالحى نيز نباشد مايه سقوط و بدبختى است . و تعبير به اولئك خير البرية نشان مى دهد كه انسان هاى مؤمن و صالح العمل حتى از فرشتگان نيز برترند . زيرا آيه مطلق است و استثنا در آن نيست . به هر حال اين آيه ابتداء از يادداشت هاى مادى و جسمانى بهشت و بعد از آن از يادداشت هاى معنوى و روحانى آن (رضايت) سخن مى گويد .
نكته اينكه : برخى از مفسران با ضميمه كردن اين آيه با آيه 28 فاطر (انما يخش الله من عباده العلماء) قائلند بهشت در واقع حق مسلم دانشمندان و آگاهان است كه البته با توجه به اينكه خشيت مراتب و مراحل دارد و نيز علم و آگاهى داراى سلسله مراتب است مفهوم اين سخن روشن مى شود .
قرائت «بريه» در آيه شرالبريه : مجمع البيان گويد : نافع : البريئة را با همزه خوانده ولى بقيه آن را بدون همزه خوانده اند . مثل نبى ، كه در اصل حمزه دارد ولى در استعمال متروك شده .
آيه : (ان الذين آمنوا و عملو الصالحات اولئك هم خير البرية) در اين آيه خيريت را منحصر به مؤمنين نموده كه اعمال صالح مى كنند . و اين انحصار از ضمير (هم) استفاده مى شود .
برخى سؤال كرده اند چرا خداوند در اين آيه نفرمود : مؤمنين ، بلكه فرمود : الذين آمنوا ؟ جواب داده شده كه چون آن ها در زمان ايمان آوردند كه بازار دين اسلام كساد بود و با دل و جان و مال به دين اسلام گرويدند . پس مستحق پاداش عظيمى هستند . البته در بحث روايتى اشاره خواهيم نمود به اين آيه .
آيه (جزاءهم عند ربهم ... ذالك يَمنْ شَيْئ ربه)
كلمه «عدن» به معناى استقرار و ثبات است بنابراين جنات عدن به معناى بهشت هاى خالد و جاودان . و توصيف دوباره خير البريه به بهشت عدن تأكيد براى همان جاودانگى است .
و معناى جمله «رضى الله عنهم» به نظر علامه يعنى خدا از آن ها راضى است و رضايت خدا از صفات فعل خداست و مصداق بارز آن همان ثوابى است كه به آن ها داده تا جزاى ايمان و عمل صالحشان باشد .
اما پيرامون جزاء : جزاء اسم لما يقع به الكفاية بنابراين مفيد دو معنا مى باشد :
1 ـ اينكه جزاء وافر و غيرمنقوص داده مى شود .
2 ـ يا اينكه خدا عطا مى كند هرچه خواهد و جزاءهم اضافه شده جز ابر به هم كه افاده ملكيت مى دهد .
سؤال : آيه (جزاءهم عند ربهم) با آيه (الذى احلّنادار المقامة من فضله) چگونه قابل جمع است ؟
جواب : اهل سنت قائلند اگر خداى كريم بگويد : هركس انگشتش را فى المثل حركت دهد ... هزار در هم جايزه مى گيرد اين شرط و جزاء به حسب لغت و وصع مى باشد نه كسب استحقاق ذاتى . و جزاءهم نيز كفايت در صدق اين معنا دارد .
معتزله گويند : آيه (الذى احلنادار المقامة من فضله) كلمه من براى ابتداى غايت است . و استحقاق اين چنان بر سبب فضل سابق تر است . چرا كه اگر خلق نمى كردى ما را و اگر عقل نمى دادى ما را به اين مقام نمى رسيديم .
باز در اين باره گفته شده : اين كلام خدا بعنوان وديعه باشد . يعنى ، امانت را نزد خدا وديعه بگذار تا در كتاب محفوظ نوشته شود . يا اينكه اين يكنوع بشارت بزرگى است كه خدا فرمايد : من پروردگار شمايم و به شما عطا كردم .
پيرامون جزاى حق
انسان وقتى به خود مراجعه مى كند كه چگونه از رحم آن زندان رهايى يافته و يا به عرصه دنيا نهاد تا به گهواره رسيد بعد به مكتب رفت و بعد از آن عقل خود را تكميل كرد فكر مى كند به كدامين عمل چنين جزاء داده مى شود بعد متوجه مى شود كه اين ها در صورت ظاهر است اما در حقيقت كرم و لطف خدا باعث آن جزاء شده پس ترك شكوه مى كند و به شكر خدا روى مى آورد . و در قلبش احساس مى كند كه احسانش را به خدمت مقابله كند . پس قلبش جايگاه براى سلطان الهى مى شود كانه خدا مى فرمايد : اى بنده من داخل كن معرفتم را در قلبت تا چيزى ديگر در آن جاى نباشد . و عبد گويد داخل كردم حب تو را . و دور كردم حب دنيا را . آن وقت خدا فرمايد : تو همه مملكت خود را خدايى كردى پس اولى به كرم و عطائى .
پيرامون جنات : برخى گويند جنه را جنه گويند يا از جن يا از جنون يا از جنين است . كه ن از جن باشد يعنى رساندن مؤمن را به لذات آن در نهايت سرعت مثل جن ، يا از جنون است كه وقتى عاقل آن را مى بيند مثل مجنون مى شود يا از جنين يعنى مكلف در نهايت تنعم و راحتى است . از سرما و گرما . مثل جنين در شكم مادر .
!بذتك.م تَجرى : اشاره به آب جارى دارد كه نسبت به آب راكد لطيف تر است . و براى همين گفته شده كه آب جارى نور و چشم را زياد مى كند . كانه خدا مى گويد : طاعت تو جاريه است مادامى كه زنده اى و كرم و جود من نيز جارى است .
پيرامون من تحتها : اشاره به عدم تنقيص دارد . چرا كه تنقيص در بستان است . يا سبب عدم آب جارى وال در الانهار براى تعريف است يعنى آن نهرهايى كه در قران نام آن آمده .
توصيف خداوند جنات را به دو وصف : 1 ـ خلود 2 ـ رضا . خلود خداوند يك بار فرموده جنات عدن ، بار ديگر فرمود جنات النعيم و بار ديگر فرمود دارالسلام كه به خاطر ايمان سه گانه بنده است كه اعتقاد و قول و عمل ، و رضاى خداوند آنكه چون انسان مركب از روح و جسم است و بهشت روح رضاى رب است . و انسان از عالم جسد شروع به عالم عقل و مردم منتهى مى شود خدا نيز ابتداء جنه و بعد از آن رضاى خود را بيان مى كند . البته اين نظر برخى مفسرين براساس مبنايى است كه معاد جسمانى را منكر شوند .
پيرامون ذالك لمن خشى ربه : به نظر علامه اين جمله علامت بهشتيان است . و اگر در جاى ديگر دارد كه انما يخشى الله من عباده العلماء . به خاطر آن است كه علم بخدا خشيت از خدا را بدنبال دارد و خشيت از خدا ايمان به خدا را به دنبال دارد .
بحث روايتى
در تفسير قمى از ابى الجارود از امام باقر(عليه السلام) آمده كه فرمودند : منظور از كلمه بينة رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى باشد .[38]
در درالمنثور از ابن مردوبه از عايشه كه به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) عرض كرد گرامى ترين خلق نزد خدا كيست ؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود : اى عايشه مگر آيه (ان الذين آمنوا و عملو الصالحات اولئك هم خير البريه) را نمى خوانى .[39]
نيز از همان كتاب از ابن عساكر از جابر كه گفت : نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) بوديم كه على(عليه السلام) رسيد از راه و پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود : آن خدايى كه جانم دست اوست اين مرد و پيروانش تنها و تنها راستكارانند در قيامت . و آنگاه اين آيه را خواند (...ان الذين ...هم خير البريه) و از آن به بعد هرگاه اصحاب على(عليه السلام) را مى ديدند مى گفتند «خير البريه» .[40]
در البرهان آمده : از يزيد بن شراحيل انصارى كاتب على(عليه السلام) كه گفت : من از على رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در حال از دنيا رفتن سر او به روى سينه من تكيه داد و فرمود : يا على مگر نشنيده اى كلام خدا را كه فرمود : (ان الذين آمنوا ... هم خير البريه) شيعيان تو هستند . كه موعد من و موعد شما حوض است . وقتى تمام امت ها براى حساب جمع شوند . شيعيان تو بنام و لقب پيشانى سفيدان خواهده مى شوند .[41]
در مجمع البيان از مقاتل بن سليمان از ضحاك از ابن عباس درباره تفسير آيه (...هم خير 1البريه) گفت : اين آيه شريفه درباره على(عليه السلام) و اهل بيت او نازل شده .[42]
فهرست منابع
1 . طباطبائى ، محمد حسين ، الميزان فى تفيسر القرآن ، دارالكتب الاسلاميه ، چاپ چهارم ، 1363 .
2 . طبرسى ، ابى على ، مجمع البيان فى تفسير القرآن ، دارالمعرفة ، چاپ اوّل ، انتشارات ناصر خسرو تهران ، سال 1365 شمسى .
3 . رازى ، فخر ، التفيسر الكبير ، داراحياء التراث العربى ، بيروت .
4 . سيوطى ، جلال الدين ، الدرالمنثور فى تفسير المأمور ، دارالفكر ، طبع اوّل ، 1403 هجرى .
5 . مكارم شيرازى ، ناصر ، تفسير نمونه ، دارالكتب الاسلاميه ، چاپ سيزدهم ، بهار 73 .
6 . سيد قطب ، فى ظلال القرآن ، دارالشروق ، طبع دهم ، 1402 هجرى .
7 . بحرانى سيد هاشم ، البرهان فى تفسير القرآن ، مؤسسه مطبوعاتى اسماعيليان ، قم .
8 . قمى ، على بن ابراهيم ، تفسير القمى ، مؤسسه دارالكتاب ، قم ، سوم ، 1404 هجرى .
[1]. سوره انسان ، آيه 3 .
[2]. سوره فاطر ، آيه 24 .
[3]. الميزان ، ج 20 ، ص 476 .
[4]. تفسير فى ظلال ، ج 6 ، ص 47 ـ 39 .
[5]. مجمع البيان ، ج 10 ، ص 791 .
[6]. مجمع البيان ، ج 10 ، ص 791 .
[7]. تفسير الميزان ، ج 20 ، ص 477 .
[8]. تفيسر كبير، جزء 32 ، ص 41 .
[9]. مجمع البيان ، ج 10 ، ص 793 .
[10].
[11]. تفسير كبير ، جزء 32 ، ص 42 .
[12]. همان .
[13]. تفسير كبير ، جزء 32 ، ص 39 .
[14]. تفسير كبير ، جزء 32 ، ص 41 .
[15]. الميزان ، ج 20 ، ص 478 .
[16]. نمونه ، ج 27 ، ص 198 .
[17]. مجمع البيان ، ج 10 ، ص 793 .
[18]. الميزان ، ج 20 ، ص 478 .
[19]. نمونه ، ج 27 ، ص 199 .
[20]. تفسير كبير ، جزء 32 ، ص 42 .
[21]. الميزان ، ج 20 ، ص 478 .
[22]. مجمع البيان ، ج 10 ، ص 794 .
[23]. الميزان ، ج 20 ، ص 479 .
[24]. الميزان ، ج 20 ، ص 479 .
[25]. تفسير كبير ، جزء 32 ، ص 42 .
[26]. تفسير كبير ، جزء 32 ، ص 42 .
[27]. تفسير كبير ، جزء 32 ، ص 43 .
[28]. تفسير فى ظلال ، ص 3951 .
[29]. الميزان ، ج 20 ، ص 479 .
[30]. سوره بقره ، آيه 213 .
[31]. سوره بقره ، آيه 253 .
[32]. تفسير كبير ، جزء 32 ، ص 43 .
[33]. تفسير كبير ، جزء 32 ، ص 44 .
[34]. همان .
[35]. تفسير نمونه ، ج 27 ، ص 204 .
[36]. الميزان ، ج 20 ، ص 480 .
[37]. مجمع البيان ، ج 10 ، ص 794 .
[38]. تفيسر قمى ، ج 2 ، ص 432 .
[39]. الدرالمنثور ، ج 6 ، ص 379 .
[40]. الدرالمنثور ، ج 6 ، ص 379 .
[41]. البرهان ، ج 4 ، ص 392 ح 15 .
[42]. مجمع البيان، ج 10 ، ص 795 .
|
|